حكيم ابوالقاسم فردوسى
129
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
پروردگارا ، اگر تو از من رضا باشى به همهء مرادهايم مىرسم شاه و ايرانيان را از چنگال ديو سپيد مىرهانم . خدايا ، اينها گنهكار و افگندگان تواند * پرستنده و بندگان تواند چون مدتى بدين گونه گذشت تن پيلوارش از شدت گرما و تشنگى بىتاب شد ، و در حالى كه زبانش از تشنگى چاك چاك شده بود درمانده بر زمين نشست . در همان حال ميشى فربه از برابرش گذشت . به خود گفت : بىگمان چشمهاى در اين نزديكى وجود دارد كه ميش به سوى آن مىرود . به شمشيرش تكيه كرد به زحمت برخاست ، و دنبال ميش به راه افتاد . چون مسافتى پيش رفت به چشمهاى رسيد . يزدان پاك را نيايش كرد و بدان ميش كه وى را سوى چشمه رهنمون شده بود آفرين گفت كه گياه در و دشت تو سبز باد * مبادا ز تو بر دل يوز ياد به تو هر كه يازد به تير و كمان * شكسته كمان باد و تيره روان آن گاه زين از رخش برداشت . تنش را به آب شست ، و چون سيرابش كرد ، براى خورش آهنگ نخجير كرد . گورى افگند ، به آتش پخت و خورد و چون شب در رسيد آهنگ خواب كرد . تهمتن به رخش ستيزنده گفت * كه با كس مكوش و مشو نيز جفت اگر دشمن آيد سوى من بپوى * تو با ديو و شيران مشو جنگجوى خوان سوم چون شب به نيمه رسيد رخش اژدهايى بزرگ ديد كه به آنها نزديك مىشد . رخش در بيم شد . چون تندر خروشيد و چندان سم بر زمين كوبيد و دم افشاند كه رستم بيدار شد . پيل تن چون به هر سو نگريست كسى يا چيزى نديد . به خشم بر رخش نگاه كرد كه چرا بيگاه و بىسبب وى را بيدار كرده است . چون دگر بار خوابيد اژدها بار دگر بر رخش نمايان شد و قصد او كرد . رخش ديگر بار نزديك تهمتن شد و او را از